تبلیغات
شعرودوستی - قصه ای در شب
نمایش وضعیت در یاهو ,

قالب وبلاگ

, قالب بلاگفا
جمعه 4 اردیبهشت 1388

قصه ای در شب

   نوشته شده توسط: istarsevdani    

چون نگهبانی كه در كف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤیایی

یك به یك درگیرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلكش باران

می خزد بر سنگفرش كوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زیبائی دری را می گشاید نرم

می دود در كوچه برق چشم تبداری

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

 

باد از ره می رسد عریان و عطر آلود

خیس، باران می كشد تن بر تن دهلیز

در سكوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز

 

چشم ها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی می نالد كه «آیا كیست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش یكدیگر

«ای دریغا ... در كنارش نیست دلدارش»

 

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیوار

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمك ابر دودآلود پنداری

 

بر كه می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز كدامین لب لبانش بوسه می جوید؟

پنجه اش در حلقه موی كه می لغزد؟

با كه در خلوت بمستی قصه می گوید؟

 

تیرگی ها را بدنبال چه می كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان كدامین مهر جاوید است؟

نه ... دگر هرگز نمی آید بدیدارم

 

پیكری گم می شود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدائی خشك می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد

 

***

 

شكست نیاز

 

 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آویزم

لیك دیدم كه تو آن شاخه بی برگی

لیك دیدم كه تو به چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیازآلود

پای كوبیدن

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اینجاست

بخدا سایه ابر و لب كشت اینجاست

 

تو همان به كه نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نیاسایم

كه من از شعله نیفروزم

 

***

 

شكوفه اندوه

 

 

 

شادم كه در شرار تو می سوزم

شادم كه در خیال تو می گریم

شادم كه بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی كه چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت كه جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

 

شب ها چو در كناره نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آید

 

شب لحظه ای بساحل او بنشین

تا رنج آشكار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می كنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر كشیده حصاری سخت

بین من و تو پیكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهائی

پر می كشم به پهنه دریاها

 

شادم كه همچو شاخه خشكی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

كاو را هزار جلوه رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان كه آفریده شیطانند

 

اما من آن شكوفه اندوهم

كز شاخه های یاد تو می رویم

شب ها ترا بگوشه تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

 

***

 

پاسخ

 

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید ... او كه به لطف و صفای خویش

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائیم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم ... ما كه جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حكایت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما»


ساعت فلشكد ساعت
کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا
فال حافظ